|
ارزش زندگی به لبخندهای توست و نه اشکهایت! Count your life with smiles !Not tears دنیا از آن کسی است که از آن لذت می برد. .The world is his who enjoys it
«می توانم بگویم من به رودخانه شبیه هستم که از هرکجای آن لازم باشد بدون سر وصدا می توان آب برداشت» نیما یوشیج قطار شب و روز از نیما یوشیج در نهانخانه روزان وشبان دل سرد سخنانی برجا ست. سخنان است٬آری از نوای دل افسای تن بیماری زیر دندانه فرتوت شب تیره هنوز باقطار شب و روز. * لخته دود بیابان گذری همچنان میگذرد وز در و بام وشکاف دیوار راه بیرون شدن از خانه هرآن حرف نهان می سپرد. * باقطار شب وروز که شبان کج وروزان سیه غافله را می دهد باهم پیوند. گوش من مدفن آن حرف نهان می ماند نه به دل خوش آیند. وبه منقار قوی پنجه اش آن حرف نهان آشیان با رگ من می سازد وز زبان دل من می آید هر زمان قدرت اندوز. گرچه از من به در او باقطار شب و روز * من چه خواهم گفت که چه گفتند دو بیمار به هم؟ گفت:«آن آهوی خوش» گفت:«رمید» گفت:«آن نرگس تر» گفت:«فسرد».
اگر جستجو کنی همواره آفتاب را در خود می یابی.... You can always find The sun within yourself .....If you will only search
هدیه از فروغ فرخ زاد من از نهایت شب حرف میزنم من ازنهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم اگربه خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
به دنیا نیامده ای تا اندکی زندگی کنی! پس تا آنجا که می توانی زندگی کن! !You weren’t created to live a little !LIVE TO THE MAX
سیب ـ ازحمید مصدق تو به من خندیدی ونمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک وتو رفتی وهنوز سالهاست که درگوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرارکنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت!
شب خود را باستارگان و نه سایه ها شمارش کن. ,Count your night by stars .Not shadow
برای لحظه ای ،زندگی می تواند آرام باشد اما در سرتاسر حیات ،یک لحظه نمی تواند آرام باشد هرلحظه را زندگی کن.... For a moment, life could be still. But never in a lifetime, can a moment be still. ....Live Every Moment
از سهراب سپهری دنگ...دنگ... ساعت گیج زمان درشب عمر میزند پی در پی زنگ زهر این فکرکه این دم گذراست میشود نقش به دیوار رگ هستی من لحظه ام پرشده از لذت یا به زنگارغمی آلوده است لیک چون باید از این دم گذرد پس اگر می گریم گریه ام بی ثمراست واگر می خندم خنده ام بیهوده است دنگ...دنگ... لحظه ها می گذرد آنچه بگذشت،نمی آید باز قصه ای هست که هرگزدیگر نتواند شد آغاز مثل این است یک پرسش بی پاسخ برلب سرد زمان ماسیده است تند برمی خیزم تا به دیوار همین لحظه که درآن همه چیز رنگ لذت دارد،آویزم آنچه می ماند ازاین جهد به جای خنده لحظه پنهان شده از چشمانم وآنچه برپیکراو می ماند نقش انگشتانم دنگ... فرصتی از کف رفت قصه ای گشت تمام لحظه باید پی لحظه گذرد تا که جان گیرد درفکر دوام این دوامی که درون رگ من ریخته زهر وارهانیده از اندیشه من رشته حال وز رهی دور و دراز داده با پیوندم بافکر زوال پرده ای می گذرد پرده ای می آید می رود نقش پی نقش دگر رنگ می لغزد بر رنگ ساعت گیج زمان در شب عمر می زند پی در پی زنگ: دنگ...دنگ... دنگ...
من سکوت خویش را گم کرده ام لا جرم در این هیاهو گم شدم من که خود افسانه می پرداختم عاقبت افسانه مردم شدم ای سکوت ای مادر فریاد ها ساز جانم از تو پر آوازه بود تا در آغوش تو راهی داشتم چون شراب کهنه شعرم تازه بود در پناهت برگ و بار من شکفت تو مرا بردی به شهر یادها من ندیدم خوشتر از جادوی تو ای سکوت ای مادر فریادها گم شدم در این هیاهو گم شدم تو کجایی تا بگیری داد من گر سکوت خویش را می داشتم زندگی پر بود از فریاد من
|
درباره من![]()
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبهفته دوم تیر 1388هفته اوّل تیر 1388 هفته سوم خرداد 1388 هفته دوم خرداد 1388 هفته اوّل خرداد 1388 هفته دوم اردیبهشت 1388 پیوندها
زی یعنی زندگی کن |